کوما

دستگاه ونتیلاتور هر چند ثانیه یک بار زور میزد و ریه‌هایش را باد می کرد . سرطان به همه جای بدنش سرک کشیده بود .


 لوله تراشه ، گلویش را قلقلک میداد و جای وصل شدن یکی از سرم ها می سوخت . احساس سبکی عجیبی داشت و می توانست مثل قطعات یک پازل ،آزادانه از هم باز و دوباره چفت شود . شاید این احساس به خاطر نفخ شکم اش بود ، یا یک دلیل احمقانه تر ، کسی چه میداند.


کمی بعد ، عرق خنک خوشایندی را در پیشانی اش حس کرد .


یادش آمد که همیشه به خاطرات کسانی که از کما برگشته اند تردید داشت .حالا برایش خنده دار بود که قرار است بعد از بیدار شدن ، خاطرات این وضعیت بلاتکلیفی و سوت وکور را برای بقیه ، طوری سرهم کند که انگشت به دهان بمانند و سرگرم شوند . ولی لوله تراشه ی لعنتی اجازه نمی‌داد بخندد .


همین طور که داشت برای این حس بی وزنی و قلقلک گلویش جمله سازی می‌کرد ، ناگهان صدای بوق ممتد دستگاه بالای سرش بلند شد . بوی تند عطر پرستار ، از نزدیک واقعا تحریک کننده بود و تحمل صدای سوت کر کننده ی آی سی یو را برایش آسان تر کرد .در حالی که سینه اش را فشار می‌دادند، احساس سوزش در محل برانول هم بیشتر شد .


 فهمید که ایست قلبی کرده است .


 او یک پزشک بود و می‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد ولی اهمیتی نمی داد . ذهنش دل‌مشغولی‌های مهم‌تری داشت .


او داشت به جمله بندی این خاطرات بامزه که قرار است برای دیگران تعریف کند ، فکر می کرد.




به یاد دکتر «عباس جباری» ، همکلاسی دردانه ام که اواخر بهمن ماه 96 از میان ما پرکشید .

/ 0 نظر / 22 بازدید