روز مادر


مادری بالای سکّو رفت .


می خواست چیزی بگوید .


نسیم در لابلای موهایش پیچید و عطرش همه جا را فرا گرفت .


کودکان شهر با دهان باز به تماشا ایستاده بودند.


آنها گفتگو بلد نبودند .


ناگهان ، کودکی عصبانی ، او را هول داد و به زمین کوبید .


مادر ، وقتی نقش بر زمین شد ، انشای فرزندش را بخاطر آورد :


می خواهم در آینده پلیس شوم .



/ 0 نظر / 16 بازدید